خوابگزار

گنجینۀ شعر فارسی

آرشیو شاعران

شعر معاصر

آمده از جایی دور، اما زاده زمین ام / سیدعلی صالحی

آمده از جایی دور،
اما زاده زمین ام.
امانت دار آب و گیاه،
آورنده آرامش و
اعتبار امیدم.
من به نام اهل زمین است
که زنده ام.
زمین
با سنگ ها و سایه هایش،
من
با واژه ها و ترانه هایم،
هر دو
زیستن در باران را
از نخستین لذت بوسه آموخته ایم.
زمین
در تعلق خاطر من و
من در تعلق خاطر تو
کامل ام.
ما
همه
اگرچه زاده سرزمین تخیل و ترانه ایم،
اما سرانجام
به آغوش و بوسه های مگوی باز خواهیم گشت.

خداحافظی کنیم با معنا / بیژن جلالی

خداحافظی کنیم با معنا
و با غم که به معنا
عمق می‌دهد
و خداحافظی کنیم با تنهایی
و نگاهی به درون
همراه هزاران تصویر و خبر
و چهار سویمان را بنگریم
که خر دجال ظهور کرده‎‌است

یک روز همه تو را خواهند شناخت / افشین یداللهی

چه کسی می توانست
مثل من
تو را
توصیف کند؟

این شعرها، تویی
تقصیر من نیست
اگر تو
ذاتا ممنوعه ای

بگذار اجازه ی چاپ ندهند
شعرهایی که برایت گفتم
در حافظه ی مردم
منتشر خواهد شد
و جاودانگی
جاودانگی ست
چه در تاریخ
چه در یک دفترچه

همه ی تو
جز نامت
در این شعرهاست

یک روز
همه
“تو” را خواهند شناخت
و اگر هم نشناسند
به “تو”ی این شعرها
حسادت خواهند کرد.

دُشنه / عباس غلامی

مشتِ برادران
دشنهٔ دشمنان را
مجال فرود آمدن نمی دهد.

نابهاتان فروپوشانید ای گرگان!
سرها به زیر افکنید ای سگان!
که برادران
روسپید ابدی تاریختان کردند
به درندگی.

آه برادرا !
برا، در خانهٔ چشمان من
وزان سیهْ چکاد
دشتِ انبوهِ خلق را نظاره گر شو
تا دریابی که چیزی یافت نخواهی کرد
سببْ سازْ نامهربانی را.

آه برادرا !
برا، در دَرون من
و تمامت سایهٔ پرهیاهوی هستی را
به کنکاش نشین

تا دریابی که
فرجامیست هر فَیّالی را.

پس دل در چه می بندی
که پنجهٔ دستی را که تواند نوازشگرِ سری باشد
به مشتی بدل کند
بر کوفتن سرِ برادری دیگر.

▫️
می بالی بر تثلیثِ ابترِخویش
کِم « زورست و تزویر و زر»
گویمْت آری
راست گویی باری
کاین عفریتِ سگْ دوست
تو را مَقام می دهد و
مرا مُقام نی حتی.

امّا چه فخر تو را ؛که
«کارد را نی برای قسمت کردن بیرون می آوری.»

▫️

اگر سلطنت به تیغ است و خونِ آزادْمردان
گدایی را برمی گزینم و
وسعتِ ابدیِ درویشی را

وگر حیات
دستِ مقبوضی؛از من خواهد
به فرو ریختن دندان های برادرم

به استغاثه می خوانم «بویحیی»ٰ را؛ که :
جاودانه ام کن به مرگ
و مرا گرم در بر گیر
که جادُوانه تو را
سرودی خوانم.

▫️

«زَبّاغ» می خواند مرا :
کای دوست! برشکن قفل سنگینِ سکوت را
به کلیدِ درخواستی از من

گویَمْش
کای ناشناخته ترین اختر
در سرزمینِ سپهرِ سیاه و دود آگین!

خواهم که مرا ناخواستنی بیاموزی
از هر آنچْ که خواستنش دَرونم را
آماجگاه هر گون پلیدی سازد.

گویمْش
آرام در گوش مامِ فرتوتم _زمین_ برخوان :
که دوستت دارم
با برادران
یا
بی برادران

گویمْش
آرام در گوشِ خلیلم برخوان:
کِم باکی از آزران نیست
گر خود پدرانی دُشنه در کف و
کف بر لب باشند
به جستجوی «حبل الورید» من.

چرا که آموختی ام مهر ورزم
حتی بر دُژمنِ خویش
چرا که آموختی ام بوسه برزنم
بر لبان آهخته تیغِ آزران

چرا که آموختی ام
می غلتد آزر
در آذرِ جهلِ خویش.

وزان پس در گوشم برخواندی که:

«برگیرش به افسونی دریاوار
که گر خشکْ برگِ آن درخت
به رگ زند

تو سبزش کن جاودانه
به جادوی
کلام اهوراییِ من».

▫️

با این همه باکی نیست
باکی نیست
که گر هر ذرّهٔ خاکی آزری شود
و هر برگ داری یهودایی

وگر هر موی حیوانی
دُشنه ای شود در کفِ آزری
به بردریدن گردنم
چون نوشینْ تیرِ یاد تو در جانم خَلَد
بانگ برکشم:

کای «زَبّاغ»!
خلیل را برگو
که گر تو دوستی مرا
از هزاران هزار آزر و یهودا
باکیم نیست

وگر تو یاری مرا
پس؛ از فرونشستن هزاران دُشنه در چشم
آواز غمناکیم نیست…

آه «زبّاغ»،«زبّاغ»
برگو
برگو…

کوچ بنفشه ها / محمدرضا شفیعی کدکنی

در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه های مهاجر
زیباست.

در نیم روز روشن اسفند،
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد
در اطلس شمیم بهاران
با خاک و ریشه
_میهن سیارشان_
در جعبه های کوچک چوبی
در گوشه خیابان، می آورند:

جوی هزاز زمزمه در من
می جوشد:
ای کاش…
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یک روز می توانست
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست.
در روشنای باران
در آفتاب پاک.

محمدرضا شفیعی کدکنی/ اسفند۱۳۴۵

سایه نشین تکلم عشق / سیدعلی صالحی

من
سایه‌نشین تکلم عشقم
گیسوی بریده
بر این بیم بی‌خسوف
تا کی ؟
در لهجه‌ی ملال
من آن سرخوشِ بی‌پرسشم
که بغض جهان
در گلوی بریده‌اش
گره می‌خورد

در این نشیب شبانه
تنها تنفس یکی فانوس آسمان است
که مسیح مرا
از مویه بر آدمی باز خواهد داشت
مسیح سایه‌نشین تکلم عشق

روزهای نبودنت / آیدا خاقانی

روزهای نبودنت
کوپه های خالی قطاری ست
که لحظه ها را دود می کند
سوت می کشی در خاطراتم و
گوش دلم کر می شود
دلشوره ی آخرین ایستگاه
چنگ به نگاه ریلها می زند
نکند آنجا هم نباشی…
که اگر نباشی،
دیگر هیچ فرصتی
برای ماندن نیست…

یک زن به شکل اندوه / پیرایه یغمایی

در کوچه های خوابم، خورشید کج مدار است
هر سایه ای مورّب، هر انحنا دوار است

بن بست های عاصی، پیچیده اند درهم
گم می شوم در آن ها، این با خودم قرار است

در کوچه های خوابم، هر سینه ایست حفره
هر حفره ایست خانه، هر خانه سوگوار است

هر پنجره نشسته، در چارچوب عصیان
هر در، دهان بازی، آماده ی هوار است

چندان شَتک زده خون، بر شانه های دیوار
کز مُهر آن نبوت، دیوار داغدار است

بر تاق بست ساباط، یک پیکر معلق،
یک سر بدار عاشق، بازیچه ی غبار است

هر خش خشی ز برگی، فریاد اعتراضی است
هر شاخه ی درختی، مضمون چوب دار است

در کوچه های خوابم، یک چهره ی مکرر
یک زن به شکل اندوه، همواره آشکار است

انگار دیده ام من، او را به بی شماره
تکرار سال عمرش، افزون تر از هزار است

با باوری شکسته، بر هر سکو نشسته
گل میخ دیدگانش، تابوت انتظار است

کوچه به کوچه هر سو، من می گریزم از او
اما نگاه سردش، گام مرا مهار است …

اهورا / عباس غلامی

روز میلادت اهورا ! روزِ رقصِ زندگی ست
روز پرواز کبوترها ز بندِ بندگیست

روز میلادت هزاران سرخْ گل ، در ماهِ دی
می شکوفند ای اهورا ! شیوه ات تابندگیست

در میانِ کوهِ یخ ها می نشینی ای بهار!
ای که اعلانِ حضورت، ختم این افسردگیست

ای که سروستانِ عالم در سجودت ماه من !
ای که نفخِ صورِ تو پایانِ هر دلمُردگیست

خنده ات در گل شکوفا، گریه ات ابر بهار
ای که آن آهخته تیغت برگِ مرگِ بردگیست

من درین نردِ شفق گون، خون خود را داده ام
زنده ام کن ای همه جان ! این پدر پروردگیست

پرده ها را بردران، رسوا کن این دیو و ددان
ای که من قیس تو، لیلایت چرا در پردگیست ؟

یک هزاره شهرِ ایران انتظارت را کشید
تو بمان کاین مرگ هم با تو همه خود زندگیست

تمام دست تو روز است / احمدرضا احمدی

تمام دست تو روز است
و چهره‌ات گرما
نه سکوت دعوت می‌کند
و نه دیر است
دیگر باید حضور داشت
در روز
در خبر
در رگ
و در مرگ…

از عشق
اگر به زبان آمدیم فصلی را باید
برای خود صدا کنیم
تصنیف‌ها را بخوانیم
که دیگر زخم‌هامان بوی بهار گرفت.
بمان:
که برگ خانه‌ام را به خواب داده‌ای
فندق بهارم را به باد
و رنگ چشمانم را به آب.
تفنگی که اکنون تفنگ نیست،
و گلوله‌یی که در قصه‌ها
عتیقه شده است
روبروی کبوتران
تشنگی پرندگان را دارد.

دنیایی که از شعر ساخته می شود

شعر تمامی دلهره های انسان را به رودی سرشار از زندگی تبدیل می کند و در کوچه ها جاری می شود.
شعر از تمامی دنیای ما صادق تر، مهربانتر و سازنده تر است.
دنیایی که با شعر ساخته می شود، دنیایی ست که انسان، خودش و همنوعانش را دوست دارد.
 
یک دوستدار شعر از روستای لیاول علیا