خوابگزار

گنجینۀ شعر فارسی

آرشیو شاعران

اشعار حسین منزوی

باغ و بهار تو / حسین منزوی

از روز دستبرد به باغ و بهار تو
دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو

تقویم را معطل پاییز کرده است
در من مرور باغ همیشه بهار تو

از باغ رد شدی که کشد سر مه تا ابد
بر چشم های میشی نرگس غبار تو

فرهاد کو که کوه به شیرین رها کند
از یک نگاه کردن شوریده وار تو

کم کم به سنگ سرد سیه می شود بدل
خورشید هم نچرخد اگر در مدار تو

چشمی به تخت و پخت ندارم. مرا بس است
یک صندلی برای نشستن کنار تو

از مجموعه: از کهربا و کافور

چه شب بدی است امشب / حسین منزوی

چه شب بدی است امشب، که ستاره سو ندارد
گل کاغذی است شب بو، که بهار و بو ندارد

چه شده است ماه ما را، که خلاف آن شب، امشب
ز جمال و جلوه افتاده و رنگ بو ندارد؟

به هوای مهربانی، ز تو کرده روی و هرگز
به عتاب و مهربانی، دلم از تو خبر ندارد

ز کرشمه ی زلالت، ره منزلی نشان ده
به کسی که بی تو راهی، سوی هیچ سو ندارد

دل من اگر تو جامش، ندهی ز مهر، چاره
به جز آن که سنگ کوبد، به سر سبو ندارد

به کسی که با تو هر شب، همه شوق گفت و گو بود
چه رسیده است کامشب، سر گفت و گو ندارد

چه نوازد و چه سازد، به جز از نوای گریه
نی خسته یی که جز بغز تو در گلو ندارد

ره زندگی نشان ده، به کسی که مرده در من
که حیات بی تو راهی، به حریم او ندارد

ز تمام بودنی ها، تو همین از آن من باش
که به غیر با تو بودن، دلم آرزو ندارد

به دل هوای تو دارم / حسین منزوی

به دل هوای تو دارم و بر و دوشت
که تا سپیده دم امشب کشم در آغوشت

چنان نسیم که گلبرگ ها ز گل بکند
برون کنم ز تنت برگ برگ تن پوشت

گهی کشم به برت تنگ و دست در کمرت
گهی نهم سر پر شور بر سر دوشت

چه گوشواره ای از بوسه های من خوش تر
که دانه دانه نشیند به لاله ی گوشت

گریز و گم شدن ماهیان بوسه ی من
خوش است در خزه مخمل بنا گوشت

ترنمی است در آوازهای پایانی
که وقت زمزمه از سر برون کند هوشت

چو میرسیم به آن لحظه های پایانی
جهان و هر چه در آن می شود فراموشت

چه آشناست در آن گفت وگوی راز و نیاز
نگاه من با زبان نـگاه خاموشت.

خسته ام از زندگی / حسین منزوی

چه بنویسم، چه ننویسم، چه بسرایم چه نسرایم
تویی تو، گفته و ناگفته، بانوی غزل هایم

تمام عشق ها، پیش از تو مثل رودها بودند
که باید میرساندندم به تو، آری به دریایم

به بام انس تو خو کرده ام چون کفتر جلدی
که از هر گوشه ای پر واکنم، سوی تو میآیم

پس از فرزند مریم اینک این من: عیسای دیگر!
که شد بالای عشق و بازوی شعرم چلیپایم

خوشم میآید از شادی ولی هر بار میخوانم
همین تحریر محنت میتراود از غماوایم

به سختی خسته ام از زندگی وز خود، کجایی تا
به قدر یک نفس، در سایه سروت بیاسایم؟

کلیدی دارم از شعر این فلز ترد سحرآمیز
که قفل بوسه از لبهای شیرین تو بگشایم

دوباره میکشد سر، آتش از خاکستر شعرم
که من هم در غزل از جوجه ققنوسان نیمایم

بهترین نیستم ولی / حسین منزوی

ماه من باش و ماه را بگذار
گل من شو، گیاه را بگذار

ماه من شو، ولی همیشه بتاب
قصه ابر و ماه را، بگذار

با من از داستان عشق بگو
قصه شیخ و شاه را بگذار

این که تمکین سرخ با لب تست
ناز چشم سیاه را بگذار

طربش را بگیر و قسمت کن
اضطراب گناه را بگذار

لطف یک در میان نبودش به
فترت گاهگاه را، بگذار

بهترین نیستم ولی خوبم
دلبرم! دلبخواه را بگذار

خود زمین لرزه ای است عشق، از وی
طمع تکیه گاه را، بگذار

چون کشد باد، تیغ تیزش را
سر بگیر و کلاه را بگذار

الا که از همگانت عزیزتر دارم / حسین منزوی

الا که از همگانت عزیزتر دارم
شکسته باد دلم، گر دل از تو بردارم

اگر چه دشمن جان منی، نمی دانم
چرا ز دوست ترت نیز، دوست تر دارم

بورز عشق و تحاشی مکن که با خبری
تو نیز از دل من ، کز دلت خبر دارم

قسم به چشم تو، که کور باد چشمانم
اگر به غیر تو با دیگری نظر دارم

کدام دلبری؟ آخر به سینه، غیر دلی
که برده ای تو؟ دل دیگری مگر دارم؟

برای آمدنم آن چه دیگران دانند
بهانه ای است که من مقصدی دگر دارم

دلم به سوی تو پر می زند که می آیم
به شوق توست که آهنگ این سفر دارم

اگر به عشق هواداری ام کنی وقت است
که صبر کرده ام و نوبت ظفر دارم

به دیدن آمده بودم دری گشوده نشد / حسین منزوی

به دیدن آمده بودم دری گشوده نشد
صدای پای تو ز آنسوی در، شنوده نشد

سرت به بازوی من تکیه ای نداد و سرم
دمی به بالش دامان تو غنوده نشد

لبم به وسوسه ی بوسه دزدی آمده بود
ولی جواهری از گنج تو ربوده نشد

نشد که با تو برآرم دمی نفس به نفس
هوای خاطرم امروز مشک سوده نشد

به من که عاشق تصویرهای باغ و گلم
نمای ناب تماشای تو نموده نشد

یکی دو فصل گذشت از درو ، ولی چه کنم
که باز خوشه ی دلتنگیم دروده نشد

چه چیز تازه در این غربت است؟ کی؟ چه زمان
غروب جمعه ی من بی تو پوک و پوده نشد؟

همین نه ددیدنت امروز – روزها طی گشت
که هر چه خواستم از بوده و نبوده نشد

غم ندیدن تو شعر تازه ساخت، اگر
به شوق دیدن تو تازه ای سروده نشد

دنیایی که از شعر ساخته می شود

شعر تمامی دلهره های انسان را به رودی سرشار از زندگی تبدیل می کند و در کوچه ها جاری می شود.
شعر از تمامی دنیای ما صادق تر، مهربانتر و سازنده تر است.
دنیایی که با شعر ساخته می شود، دنیایی ست که انسان، خودش و همنوعانش را دوست دارد.
 
یک دوستدار شعر از روستای لیاول علیا