خوابگزار

گنجینۀ شعر فارسی

آرشیو شاعران

تنهایی‌ام را با تو قسمت می‌کنم / محمدعلی بهمنی

تنهایی‌ام را با تو قسمت می‌کنم سهم کمی نیست
گسترده‌تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم که می‌خواهم تمام فصل‌ها را
بر سفره‌ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی‌شک
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه‌ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست

همواره چون من نه فقط یک لحظه خوب من بیاندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
در دستهای بی‌نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

گل گلدون من / فرهاد شیبانی

گل گلدون من شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب‌بو دیگه شب بو نمیده
کی گل شب‌بو رو از شاخه چیده

گوشه‌ی آسمون پر رنگین‌کمون
من مث تاریکی، تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من میرم گم میشم تو جنگل خواب

گل گلدون من، ماه ایوون من
از تو تنها شدم چو ماهی از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه، دلم یه مرداب

آسمون آبی میشه، اما گل خورشید
رو شاخه‌های بید، دلش می‌گیره
دره مهتابی میشه، اما گل مهتاب
از برکه های آب، بالا نمیره

تو که دست تکون میدی
به ستاره جون میدی
می‌شکفه گل از گل باغ
وقتی چشمات هم میاد
دو ستاره کم میاد
می‌سوزه شقایق از داغ

گل گلدون من، ماه ایوون من
از تو تنها شدم چو ماهی از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه، دلم یه مرداب

رود گونه / فریبا نوری

نه خاکِ خفته ی نیاکان
نه آوازه ی ناشنیده ی نوادگان
خامه ام در این رهگذر
نمی گریزد از آوار ِ خاطراتمان
که سخت به نام تو خو گرفته اند

هجوم دیوانگان بود
نه از جنسِ باران و باد
که یکی تار می زند
و دیگری می غرّد…
یکی زوزه می کشد
و دیگری سر به در می کوبد…

هجوم دیوانگان بود
از جنس من
که در تشنّجِ زمین
– میان این همه هیاهو-
چشمانم را بسته بودم
تا تو شاعرانه به پیچک خیالم بپیچی
و بالا بروی
بالاتر …
جایی که آسمان به نیلگونی خواب های من خواهد شد
که ناخفته در خیالِ تو پیچیده ام…

هنوز هم
تا تماشای تو راهی نیست
همچنان که بر پنجره های شکسته ام می خزی
ساده و آرام
چو دزدان با حیا
که بی صدا از میانِ دیوارهای فرو ریخته
عبورم می دهند

بی صدا …
مثلِ کفِ جوشانِ خامه ام
که در انتهای شب
به هر جا
پاشیده می شود :

لبخند تو
در کدامین پاره خاک نهفته است
تا بر سرش ببارم
قلبم را
که در دست توست …

پانوشت: سروده ایست پس از زلزلۀ کرمانشاه در پاییز ۱۳۹۶

مرگ شور / ساناز کریمی

پشت هنگامه ی سکوتت
دژخیمان نابودی ات را به چرا بردند
غنچه ها بسته ماندن را احرام بستند
اموات راهزن
فردای روحت را به یغما بردند
تاریخ خستگی
بازیگران ادوارش را به تو نوشانید
شریان مستمر خزان در تو دوام پیدا کرد
و سرانجام اندیشه ات در دادگاه تفتیش عقاید
اراده ی نابینایت اعدام شد

کوکب امید / رهی معیری

ای صبح نودمیده! بناگوش کیستی؟
وی چشمه حیات لب نوش کیستی؟

از جلوهٔ تو سینه چو گل چاک شد مرا
ای خرمن شکوفه! بر و دوش کیستی؟

همچون هلال بهر تو آغوش من تهی است
ای کوکب امید در آغوش کیستی؟

مهر منیر را نبود جامهٔ سیاه
ای آفتاب حسن سیه پوش کیستی؟

امشب کمند زلف ترا تاب دیگری است
ای فتنه در کمین دل و هوش کیستی؟

ما لاله سان ز داغ تو نوشیم خون دل
تو همچو گل حریف قدح نوش کیستی؟

ای عندلیب گلشن شعر و ادب رهی
نالان بیاد غنچه خاموش کیستی؟

بوی جوی مولیان / رودکی

بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او
زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا! شاد باش و دیر زی
میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی

آفرین و مدح سود آید همی
گر به گنج اندر زیان آید همی

شعر را با تو قسمت می کنم / نزار قبانی

شعر را با تو قسمت می کنم.
همان سان که روزنامه ی بامدادی را.
و فنجان قهوه را
و قطعه ی کرواسان را.
کلام را با تو دو نیم می کنم…
بوسه را دو نیم می کنم…
و عمر را دو نیم می کنم…
و در شب های شعرم احساس می کنم
که آوایم از میان لبان تو بیرون می آید…
***
تویی که روی برگه ی سفید دراز می کشی…
و روی کتاب هایم می خوابی…
و یادداشت هایم و دفترهایم را مرتب می کنی
و حروفم را پهلوی هم می چینی
و خطاهایم را درست می کنی…
پس چطور به مردم بگویم که من شاعرم…
حال آنکه تویی که می نویسی؟

ریپین / آهارون شبتای

مترجم: پرویز شفا

این موجودات
ـ کُلاه‌خود به‌سر و جامۀ نظامی بر تن ـ
آیا واقعاً ممکن است یهودی باشند؟
یهودی که چنین لباسی نمی‌پوشد،
با سِلاح‌هایی آویخته بر خود، همچون جواهرآلات…
او که به لولۀ تفنگِ نشانه‌رفته به هدف اعتقادی ندارد
چرا که ممکن است انگشتِ کودکی را درد بیاوَرَد؛
کودکی که از درِ خانه‌ای بیرون می‌آید و دوباره به آن خانه برمی‌گردد.
یهودی که به انفجار باور ندارد؛
انفجاری که آن خانه را ویران می‌کند.
روحِ زُمُخت و مُشتِ آهنین…
طبیعی است که از این‌ها مُنزجر باشد.
افسرِ فرمانده را نگاه می‌کند
یا سربازی را که انگشت بر ماشۀ تفنگ دارد و آن را نشانه رفته
و فریاد می‌کشد،
فریادی برایِ طلبِ عُطوفت…
و این‌چنین است که سرزمینی را از صاحبانش نخواهد دزدید
و نخواهد گذاشت آنان در اُردوگاه‌هایِ پناهندگی، گُرسنگی بکشند.
صدایی ناهنجار (که خواهانِ بیرون راندنِ مردمان است)
از حنجره‌ای زشت و ستمگر…
این است نشانه‌ای قطعی از ورودِ یهودی به سرزمینی دیگر…
همچون اُمبرتو ساتا [شاعرِ ایتالیایی]
در شهرِ زادگاهش، خود را پنهان می‌کند.
به‌سببِ شنیدنِ چنین صداهایی است، پدر!
که اکنون، در این‌جا،
به ریپین بازمی‌گردم
به پسرکی که تو باشی!

ریپین: نامِ شهری در لهستان که پدرِ شاعر، هنگامِ یهودی‌کُشیِ نازی‌ها، از آن‌جا گُریخته بود.

انتقام / طاها محمّدعلی (شاعرِ فلسطینی)

مترجم: پرویز شفا

گاهی آرزو می‌کنم
ای‌کاش می‌توانستم در نبردی رویارو،
با مردی روبرو شوم که پدرم را کُشت
و خانه‌مان را آتش زد
و مرا از سرزمینم بیرون راند
تا درونِ نواری باریک، به زندگی‌ام ادامه دهم،
مردی که اگر مرا می‌کُشت، بهتر بود
زیرا دستِ‌کم به آرامشِ ابدی دست می‌یافتم…
و آن‌گاه، اگر توانایی داشتم،
از او انتقام می‌گرفتم
وقتی سر و کلۀ طرف پیدا می‌شد…
اما اگر درمی‌یافتم که او نیز مادری دارد
چشم به راهِ پسرش،
و یا پدری که هرگاه پسرش دیر می‌کند،
– گیرم حتا یک رُبعِ ساعت –
دست می‌گذارَد رویِ سینۀ خود
همان‌جا که قلب قرار دارد،
آن‌گاه،
او را نمی‌کُشتم
حتا اگر می‌توانستم…
و
نمی‌کُشتمش
اگر برایم روشن می‌شد که
برادرخواهرانی دارد
که دوستش می‌دارند
و پیوسته مُشتاقِ دیدارِ اویَند،
و یا همسری که منتظر است تا با خوش‌رویی، در به رویش بگُشاید،
و بچه‌هایی که دوریِ پدر را نمی‌توانند تاب آوَرَند
و هدیه‌هایِ او قند در دلشان آب می‌کند
و یا اگر دوستانی می‌داشت

و همسایگانی آشنا
یا همرزمانی، مَحبوس در زندان
یا رُفقایی، بستری در بیمارستان
یا همشاگردیانی، از دورانِ مدرسه
که جویایِِ حال و احوالش بودند…
امّا اگر معلوم می‌شد
تنهاست و کسی را ندارد،
جداشده همچون تَک‌شاخه‌ای شکسته از درختی،
بدونِ پدر و مادر
نه برادری، نه خواهری
و بدونِ خویش و قوم یا همسایگانی و دوستانی،
بدونِ همکار، رفیق و مُعاشرانی،
آن‌گاه،
بر دردِ او چیزی نمی‌اَفزودم،
زیرا در آن تنهایی و بی‌کسی،
که هیچ‌کس از مرگش نه عذاب می‌کشید و نه حتا متأسف می‌شد،
رضایت می‌دادم
وقتی در خیابان
از کنارش می‌گذرم،
نادیده‌اش بینگارم
و اعتنائی به او نکنم،
چراکه همین بی‌اعتنائی
خود
نوعی انتقام است!

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را / محمدعلی بهمنی

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را!

چون آیینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ایی نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را…

دنیایی که از شعر ساخته می شود

شعر تمامی دلهره های انسان را به رودی سرشار از زندگی تبدیل می کند و در کوچه ها جاری می شود.
شعر از تمامی دنیای ما صادق تر، مهربانتر و سازنده تر است.
دنیایی که با شعر ساخته می شود، دنیایی ست که انسان، خودش و همنوعانش را دوست دارد.
 
یک دوستدار شعر از روستای لیاول علیا