خوابگزار

گنجینۀ شعر فارسی

آرشیو شاعران

اشعار فرخ تمیمی

هدیه / فرخ تمیمی

به سر انگشت تو می اندیشم ، وقتی
باغ ها را به تماشای شکوه آتش ، می خوانَد
و سرانگشت تو
ابهام اشارت را
می شکوفاند
آن دم که ، به سنگ
حشمت خواندن و گفتن می آموزد.

چشم من می شنود
غنچه هایی که بر این پرده ، شکوفایی را ، می خوانَد
می توانی تو و من می دانم
با سرانگشت ظریف
آنچه در من جاری است :
– خون آهنگین را –
بنوازی با عشق .

می توانی تو و من می دانم
می توانی که به من دوستی دستت را هدیه کنی.

سرزمین پاک / فرخ تمیمی

ای سرزمین پاک
با اولین شکوفه‌ی هر سال،
در دشت چشم‌های تو،
بیدار می‌شود: باغ پر از شکوفه‌ی اندیشه‌های من.

در دشت چشم‌های تو – این دشت‌های سبز –
هر باغ شعر من
پیغام بخش جلوه‌ی روزان بهتریست.
هر غنچه،
هر شکوفه،
هر ساقه‌ی جوان،
دنیای دیگریست.

ای سرزمین پاک
من با پرندگان خوش آوای باغ شعر
در دشت چشم‌های تو، سرشار هستی‌ام.
من با امید روشن این باغ پرسرود
در خویش زنده‌ام.
دشت جوان چشم تو، سبز و شکفته باد.

دنیایی که از شعر ساخته می شود

شعر تمامی دلهره های انسان را به رودی سرشار از زندگی تبدیل می کند و در کوچه ها جاری می شود.
شعر از تمامی دنیای ما صادق تر، مهربانتر و سازنده تر است.
دنیایی که با شعر ساخته می شود، دنیایی ست که انسان، خودش و همنوعانش را دوست دارد.
 
یک دوستدار شعر از روستای لیاول علیا