خوابگزار

گنجینۀ شعر فارسی

آرشیو شاعران

شاعران زن معاصر

رود گونه / فریبا نوری

نه خاکِ خفته ی نیاکان
نه آوازه ی ناشنیده ی نوادگان
خامه ام در این رهگذر
نمی گریزد از آوار ِ خاطراتمان
که سخت به نام تو خو گرفته اند

هجوم دیوانگان بود
نه از جنسِ باران و باد
که یکی تار می زند
و دیگری می غرّد…
یکی زوزه می کشد
و دیگری سر به در می کوبد…

هجوم دیوانگان بود
از جنس من
که در تشنّجِ زمین
– میان این همه هیاهو-
چشمانم را بسته بودم
تا تو شاعرانه به پیچک خیالم بپیچی
و بالا بروی
بالاتر …
جایی که آسمان به نیلگونی خواب های من خواهد شد
که ناخفته در خیالِ تو پیچیده ام…

هنوز هم
تا تماشای تو راهی نیست
همچنان که بر پنجره های شکسته ام می خزی
ساده و آرام
چو دزدان با حیا
که بی صدا از میانِ دیوارهای فرو ریخته
عبورم می دهند

بی صدا …
مثلِ کفِ جوشانِ خامه ام
که در انتهای شب
به هر جا
پاشیده می شود :

لبخند تو
در کدامین پاره خاک نهفته است
تا بر سرش ببارم
قلبم را
که در دست توست …

پانوشت: سروده ایست پس از زلزلۀ کرمانشاه در پاییز ۱۳۹۶

مرگ شور / ساناز کریمی

پشت هنگامه ی سکوتت
دژخیمان نابودی ات را به چرا بردند
غنچه ها بسته ماندن را احرام بستند
اموات راهزن
فردای روحت را به یغما بردند
تاریخ خستگی
بازیگران ادوارش را به تو نوشانید
شریان مستمر خزان در تو دوام پیدا کرد
و سرانجام اندیشه ات در دادگاه تفتیش عقاید
اراده ی نابینایت اعدام شد

مرا هزار امید است و هر هزار تویی / سیمین بهبهانی

مرا هزار امید است و هر هزار تویی!
شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌تو گذشت
چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی

دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی

شهاب زودگذر لحظه‌های بوالهوسی است
ستاره‌ای که بخندد به شام تار تویی

جهانیان همه گر تشنگان خون من‌اند
چه باک زان‌همه دشمن چو دوست‌دار تویی

دلم صراحی لبریز آرزومندی‌ است
مرا هزار امید است و هر هزار تویی

فرشته انس / پروین اعتصامی

در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیست
در آن وجود که دل مرده، مرده است روان!

بهیچ مبحث و دیباچه‌ای، قضا ننوشت
برای مرد کمال و برای زن نقصان

زن از نخست بود رکن خانۀ هستی
که ساخت خانۀ بی پای بست و بی بنیان

زن ار براه متاعت نمیگداخت چو شمع
نمیشناخت کس این راه تیره را پایان

چو مهر، گر که نمیتافت زن بکوه وجود
نداشت گوهری عشق، گوهر اندر کان

فرشته بود زن، آن ساعتی که چهره نمود
فرشته بین، که برو طعنه میزند شیطان!

اگر فلاطن و سقراط، بوده‌اند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خردی ایشان

بگاهوارۀ مادر، بکودکی بس خفت
سپس بمکتب حکمت، حکیم شد لقمان!

چه پهلوان و چه سالک، چه زاهد و چه فقیه
شدند یکسره، شاگرد این دبیرستان

حدیث مهر، کجا خواند طفل بی مادر
نظام و امن، کجا یافت ملک بی سلطان

وظیفۀ زن و مرد، ای حکیم، دانی چیست
یکیست کشتی و آن دیگریست کشتیبان

چو ناخداست خردمند و کشتیش محکم
دگر چه باک ز امواج و ورطه و طوفان

بروز حادثه، اندر یم حوادث دهر
امید سعی و عملهاست، هم ازین، هم ازان

همیشه دختر امروز، مادر فرداست
ز مادرست میسر، بزرگی پسران!

می ترسم… / سپیده ثابتیان

عروسکی که برادرم به آتش کشید
خواهرم را می ترساند
گرگی که به گَلِه مان زد
از تبار خودمان بود
وقتی سگمان به خیابان پناه برد
همان شب
من جَنینم را دار زدم
مبادا از نگاه تو باردار شده باشم
وقتی باد تن پوشم را رُبود
تویی که
با خیال من مَرد می شوی

می ترسم
از اتفاق های نیفتاده
کارهای نکرده
سوال های بی جواب کودک درونم
که نپرسید
از بازی مشکوکِ قایم باشک
هم آغوشی عروسکم در تخت
وبرای رهایی از هراسم
به هرزگیه تن توهم پناهی نیست
تویی که برای دریدنم
وفادارنه می بوسیم
و لب هایت
طعم تلخِ
حقیقت دیگری را می دهد.

ستیزه / فروغ فرخزاد

شب چو ماه آسمان پر راز
گرد خود آهسته می پیچد حریر راز
او چو مرغی خسته از پرواز
می نشیند بر درخت خشک پندارم
شاخه ها از شوق می لرزند
در رگ خاموششان آهسته می جوشد
خون یادی دور
زنده‌گی سر می‌کشد چون لاله یی وحشی
از شکاف گور
از زمین دست نسیمی سرد
برگ‌های خشک را با خشم می روبد
آه … بر دیوار سخت سینه ام گویی
نا شناسی مشت می‌کوبد
« بازکن در … اوست
باز کن در …اوست»

من به خود آهسته می‌گویم
باز هم رویا
آن هم این سان تیره و درهم
باید از داروی‌ی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد
« بازکن در … اوست
باز کن در …اوست»
دامن از آن سرزمین دور برچیده
ناشکیبا دشت ها را نور دیده
روزها در آتش خورشید رقصیده
نیمه شب ها چون گلی خاموش
در سکوت ساحل مهتاب روییده
«باز کن در … اوست»
آسمان ها را به دنبال تو گردیده
درره خود خسته و بی تاب
یاسمن ها را به بوی عشق بوییده
بال های خسته اش را در تلاشی گرم
هر نسیم رهگذر با مهر بوسیده
« بازکن در … اوست
باز کن در …اوست»
اشک حسرت می نشیند بر نگاه من
رنگ ظلمت می دود در رنگ آه من

لیک من با خشم می گویم
باز هم رویا
آن هم این سان تیره و درهم
باید از داروی ی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک‌های خسته را بر هم.

شوخی / آرزو نوری

با گریه مادرت
شعله ور می شود
از آه پدرت
نفس می گیرد
این که می بینی آتش است
و با کسی شوخی ندارد

اما تو
سر شوخی را باز کرده ای
و می خواهی
با همین دستهای کوچک
آب دریاها را
به اینجا بیاوری

نمی گویم شوخی نکن
اما قبل از رفتن
به من بگو
چطور تکه های تن ات را
از شعله ها پس بگیرم …

نوروز بمانید که ایّام شمایید / پیرایه یغمایی

نوروز بمانید که ایّام شمایید
آغاز شمایید و سرانجام شمایید

آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
می آورد از چلچله پیغام، شمایید

آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار
آن گنبد گردننده ی آرام شمایید

خورشید گر از بام فلک عشق فشاند
خورشید شما، عشق شما، بام شمایید

نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید

عشق از نفس گرم شما تازه کند جان
افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید

هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق
هم صاعقه ی خشم ِ بهنگام شمایید

امروز اگر می چمد ابلیس، غمی نیست
در فنّ کمین حوصله ی دام شمایید

گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است
در کوچه ی خاموش زمان، گام شمایید

ایّام ز دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایّام شمایید

روزهای نبودنت / آیدا خاقانی

روزهای نبودنت
کوپه های خالی قطاری ست
که لحظه ها را دود می کند
سوت می کشی در خاطراتم و
گوش دلم کر می شود
دلشوره ی آخرین ایستگاه
چنگ به نگاه ریلها می زند
نکند آنجا هم نباشی…
که اگر نباشی،
دیگر هیچ فرصتی
برای ماندن نیست…

یک زن به شکل اندوه / پیرایه یغمایی

در کوچه های خوابم، خورشید کج مدار است
هر سایه ای مورّب، هر انحنا دوار است

بن بست های عاصی، پیچیده اند درهم
گم می شوم در آن ها، این با خودم قرار است

در کوچه های خوابم، هر سینه ایست حفره
هر حفره ایست خانه، هر خانه سوگوار است

هر پنجره نشسته، در چارچوب عصیان
هر در، دهان بازی، آماده ی هوار است

چندان شَتک زده خون، بر شانه های دیوار
کز مُهر آن نبوت، دیوار داغدار است

بر تاق بست ساباط، یک پیکر معلق،
یک سر بدار عاشق، بازیچه ی غبار است

هر خش خشی ز برگی، فریاد اعتراضی است
هر شاخه ی درختی، مضمون چوب دار است

در کوچه های خوابم، یک چهره ی مکرر
یک زن به شکل اندوه، همواره آشکار است

انگار دیده ام من، او را به بی شماره
تکرار سال عمرش، افزون تر از هزار است

با باوری شکسته، بر هر سکو نشسته
گل میخ دیدگانش، تابوت انتظار است

کوچه به کوچه هر سو، من می گریزم از او
اما نگاه سردش، گام مرا مهار است …

دنیایی که از شعر ساخته می شود

شعر تمامی دلهره های انسان را به رودی سرشار از زندگی تبدیل می کند و در کوچه ها جاری می شود.
شعر از تمامی دنیای ما صادق تر، مهربانتر و سازنده تر است.
دنیایی که با شعر ساخته می شود، دنیایی ست که انسان، خودش و همنوعانش را دوست دارد.
 
یک دوستدار شعر از روستای لیاول علیا