گم گشته ام / حسین پناهی

در انتهای هر سفر

در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

3 Replies to “گم گشته ام / حسین پناهی”

  1. پیرهنش مثل پر قو سپید
    کفش و کلاه و پر گیسو سفید

    رد شده از هفت پل نیمه جان
    آخر هر مرحله شد روسفید

    مثل بلوط گذر و سروها
    یک شبه برف آمد و شد موسفید

    آدم برفی شد و خاموش شد
    دور و برش چون حرم او سفید

    نیمه شب از عمق دو چشمی زلال
    مرگ رسد چون ملک قو سپید

    مجید مومن

  2. از شب شهر هجاها آمدی
    رنگ رودی از الف با آمدی

    بی دل از آینده و آیینه ها
    آبی از پهنای فردا آمدی

    از خیال پنجه و تار صبا
    همچنان آهنگ مانا آمدی

    از اقالیم قناری ها سبک
    مثل یک آواز زیبا آمدی

    ناخدای باخدای آب ها
    چون نسیم روی دریا آمدی

    پوشش و چشمان تو فیروزه ای
    نیمه شب از عمق رویا آمدی

    از شکاف اطلس و آرام و هند
    بی عصای عصر موسی آمدی

    #مجید_مومن

    سلام خواهشمندم این غزل رو اگر پسندیدید نشر بدید ممنون

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *