به تنگی آویخته می مانم! / رزا جمالی

به تنگی آویخته می مانم
آب از سرم جاری نمی شود
طبیعی ست کم کم کرخت شوم
گوش ماهیِ کله شق ،
این آسمانِ لاف مثلِ لنگری سنگین افتاده رویِ پاهام
این آسمانِ گیج!
ماه را جرم گیری کرده اند
سایه ای ست که دنبالم می آید
و تو پابرهنه تویِ خوابم دویده ای
خب،
کیف می کنی؟
یک رگم از این زمین جدا نیست که لک بزنم !

به تنگی آویخته می مانم
دلخوشِ آسمانی که روزی نهنگی بزرگ بلعیدش
و وقتی که دیگر خیلی دیر شده بود تو در خلیج برایم دست تکان دادی
به تنگی آویخته می مانم
و ساده است:
من باختم!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *