خوابگزار

گنجینۀ شعر فارسی

آرشیو شاعران

اشعار اردلان سرفراز

شب آخر / اردلان سرفراز

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی

شبی که شام آخر بود، به دست دوست خنجر بود
میان عشق و آینه یه جنگ نابرابر بود

چه جنگ نابرابری، چه دستی و چه خنجری
چه قصه‌ی محقری، چه اول و چه آخری

ندانستیم و دل بستیم، نپرسیدیم و پیوستیم
ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایه‌ها هستیم

سفر با تو چه زیبا بود، به زیبایی رویا بود
نمی‌دیدیم و می‌رفتیم، هزاران سایه با ما بود

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی

در آن هنگامه‌ی تردید، در آن بن‌بست بی‌امید
در آن ساعت که باغ عشق به دست باد پرپر بود

در آن ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود
شب آغاز تنهایی، شب پایان باور بود

ساقی / اردلان سرفراز

سلام من به تو یار قدیمی
منم همون هوادار قدیمی

هنوز همون خراباتی و مستم
ولی بی تو سبوی می شکستم

همه نشسته ایم ساقی کجایی
گرفتار شبیم ساقی کجایی

اگه سبوی می شکست عمر تو باقی
که اعتبار می تویی تو ساقی

اگه میکده امروز شده خونه ی تزویر آی شده خونه ی تزویر
تو محراب دل ما ٬ تویی تو مرشد و پیر

همه به جرم مستی سر دار ملامت
می میریم ومی جوییم سر ساقی سلامت

یک روزی گله کردم من از عالم مستی
تو هم به دل گرفتی دل ما رو شکستی

من از مستی نوشتم ولی قلب تو رنجید
تو قهر کردی و قهرت مصیبت شد و بارید

پشیمونم و خستم اگه عهدی شکستم
آخه مست تو هستم اگه مجرم و مستم

راز و نیاز عاشق / اردلان سرفراز

هر گوشه‌ی این جهان تو را می‌جویم
در اوج سکوتم تو را می‌گویم

ای جان جهان و جانم از تو سرشار
دست از طلب تو من مگر می‌شویم

هر لحظه باتو بودن، یک شعر ناتمامه
خاموشی تو دریا، دریایی از کلامه

دیدار تو غزل‌ساز، دست تو زخمه‌ی ساز
چشم تو شهر آواز، دریچه‌ای به پرواز

راز و نیاز عاشق، محتاج گفتگو نیست
وقت نماز عاشق، قبله که روبرو نیست

وقتی که پاسخ عشق، درگیر پیچ و تابه
بی‌آنکه من بپرسم دیدار تو جوابه

با دست هر نوازش صد حرف تازه داری
تصویر روشن عشق در قاب روزگاری

با تو بهانه‌ای هست، آبی و دانه‌ای هست
از هر کجای بن‌بست راهی به خانه‌ای هست

راز و نیاز عاشق، محتاج گفتگو نیست
وقت نماز عاشق، قبله که روبرو نیست

ما بی‌نیاز گفتن، بی‌گفتن و شنیدن
در حال گفت و گوییم در لحظه‌های دیدن

تو با دل صبورت در ماندن و عبورت
با من به گفت و گویی در غیبت حضورت

دنیایی که از شعر ساخته می شود

شعر تمامی دلهره های انسان را به رودی سرشار از زندگی تبدیل می کند و در کوچه ها جاری می شود.
شعر از تمامی دنیای ما صادق تر، مهربانتر و سازنده تر است.
دنیایی که با شعر ساخته می شود، دنیایی ست که انسان، خودش و همنوعانش را دوست دارد.
 
یک دوستدار شعر از روستای لیاول علیا