فریاد زیر آب / ایرج جنتی عطایی

ضیافتهای عاشق را، خوشا بخشش، خوشا ایثار
خوشا پیدا شدن در عشق، برای گم شدن در یار

چه دریایی میان ماست، خوشا دیدار ما در خواب
چه امیدی به این ساحل، خوشا فریاد زیر آب

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن، خوشا از عاشقی مردن

اگر خوابم اگر بیدار، اگر مستم اگر هشیار
مرا یارای بودن نیست، تو یاری کن مرا ای یار

تو ای خاتون خواب من، من تن خسته را دریاب
مرا هم‌خانه کن تا صبح، نوازش کن مرا تا خواب

همیشه خواب تو دیدن، دلیل بودن من بود
چراغ راه بیداری، اگر بود از تو روشن بود

نه از دور و نه از نزدیک، تو از خواب آمدی ای عشق
خوشا خودسوزی عاشق، مرا آتش زدی ای عشق

بوسه / هوشنگ ابتهاج

گفتمش
شیرین ترین آواز چیست ؟
چشم غمکینش به رویم خیره ماند
قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه
افتادش به گیسوی بلند
زیر لب غمناک خواند
ناله زنجیرها بر دست من
گفتمش
آنگه که از هم بگسلند
خنده تلخی به لب آورد و گفت
آرزویی دلکش است اما دریغ
بخت شورم ره برین امید بست
و آن طلایی زورق خورشید را
صخره های ساحل مغرب شکست
من به خود لرزیدن
از دردی که تلخ
در دل من با دل او می گریست
گفتمش
بنگر در این دریای کور
چشم هر اختر چراغ زورقی ست
سر به سوی آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقی ست
لیکن این شب نیز دریا یی ست ژرف
ای دریغا ش یروان !‌ کز نیمه راه
می کشد افسون شب در
خواب شان
گفتمش
فانوس ماه
می دهد از چشم بیداری نشان
گفت
اما در شبی این گونه گنگ
هیچ آوایی نمی آید به گوش
گفتمش
اما دل من می تپد
گوش کن اینک صدای پای دوست
گفت
ای افسوس در این دام مرگ
باز صید تازه ای را می برند
این صدای پای اوست
گریه ای افتاد در من بی امان
در میان اشک ها پرسیدمش
خوش ترین لبخند چیست ؟
شعله ای در چشم تارکش شکفت
جوش خونن در گونهاش آتش فشاند
گفت
لبخندی که عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم
بوسیدمش

بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟ / احمد شاملو

بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟

به ملال،
در خود به ملال
با یکی مُرده سخن می‌گویم.

شب، خامُش اِستاده هوا
وز آخرین هیاهوی پرندگانِ کوچ
دیرگاه‌ها می‌گذرد.
اشکِ بی‌بهانه‌ام آیا
تلخه‌ی این تالاب نیست؟

از این گونه
بی‌اشک
به چه می‌گریی؟
مگر آن زمستانِ خاموشِ خشک
در من است.

به هر اندازه که بیگانه‌وار
به شانه‌بَرَت سَر نهم
سنگ‌باری آشناست
سنگ‌باری آشناست غم.

از دفتر شعر شبانه

آب ها غرق شده بودند / نادر احمدی شاعر افغان

اولین زنی که مرا بوسید

لب های تو بود

و پوستم را

بدون هیچ پیراهنی

گاز گرفت

صدا

نه از در می آمد

نه از دیوار

صدا همان تختخوابی ست

که خاورمیانه را میان بازوانمان جا داده بود

و ملافه ها را

بر شعله های تن می دواند

بگذار!

آن دهان

اولین تجربه ی رفتن یک مرد به دریا باشد

آب ها غرق شده بودند

نگفتی

ماهی ها

به کدام اقیانوس باید می گریختند؟

گم گشته ام / حسین پناهی

در انتهای هر سفر

در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

درخت انجیر / آرزو نوری

وسط کوچه
زیر درخت انجیر ایستاده‌ام
با عاشقانه­ هایی
که به هیچ کجا قد نمی‌دهد
نفرین می‌کنم خودم را
که زیبایی‌ات را
با مهربانی
اشتباه گرفتم
سرزنش می‌کنم قلبم را
که می‌­پنداشت
راهی به تو دارد

قصه ی وفا / ایرج جنتی عطایی

به خاطر آور، که آن شب به برم
گفتی که بی تو، ز دنیا بگذرم
کنون جدایی نشسته بین ما
پیوند یاری، شکسته بین ما
گریه می کنم
با خیال تو
به نیمه شب ها
رفته ای و من
بی تو مانده ام
غمگین و تنها
بی تو خسته ام
دل شکسته ام
اسیر دردم
از کنار من
می روی ولی
بگو چه کردم
رفته ای و من آرزوی کس
به سر ندارم
قصه ی وفا با
دلم مگو
باور ندارم

حضرت دوست / عباس رحیمی

حضرت دوست اگر خود دل دیوانه نداشت
در دل این همه مجنون خودش خانه نداشت

جلوه ی ذات اگر در پس ایهام نبود
حافظ این همه آرایه ی رندانه نداشت

به تن و خوشه ی هر تاک اگر خیره نبود
می به هر جرعه خود حالت مستانه نداشت

چشمه ی نور اگر بر سر هربیشه نبود
این همه میل به نوشیدن آن دانه نداشت

سایه ی ابر اگربر سر گلزار نبود
بلبل مست چنین جلوه ی مستانه نداشت

آتش عشق بیفروخت که بی شعله آن
قصه عشق چنین جانب پروانه نداشت

در ته قعر گسل های دلم زلزله شد
بم ارگش قرن ها این همه ویرانه نداشت

شعر عاشقانه / لوییز گلوک

همیشه چنین است
که چیزی اندوه را رج زند:
مثل بافته های مادرت
که همه شالهای سرخ سایه را نگه می دارد؛
شال های کریسمس
که تو را گرم می کرد
هربار که ازدواج کرده بود
تو را هم با خود برده بود.

پس چگونه توانست
همه آن سالها قلب بیوه اش را سخت نگه دارد
انگار که یکی مرده احیاء شود.

پس نه عجیب است: تو همانی که باید بوده باشی
بانویت می هراسد از خون
چونان دیوار خشتی
که از پسِ دیواری.

نام شعر: شعر عاشقانه
شاعر: لوییز گلوک
مترجم: هودیسه حسینی

خون‌بها / فاضل نظری

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی‌ست
که آنچه در سر من نیست بیم رسوایی‌ست

چه غم که خلق به حسن تو عیب می‌گیرند
همیشه زخم زبان خون‌بهای زیبایی‌ست

اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب
که آبشارم و افتادنم تماشایی‌ست

شباهت تو و من هر چه بود ثابت کرد
که فصل مشترک عشق و عقل، تنهایی‌ست

کنون اگرچه کویرم، هنوز در سر من
صدای پَر زدن مرغ‌های دریایی‌ست

از کتاب: “کتاب” / فاضل نظری / انتشارات سوره مهر / چاپ اول: اردیبهشت ۹۵